یکی از دشوار ترین کارها برای هر فرد
آنست که روی زمین یخ زده و مرطوب زمین
بخورد و وقتی بلند می شود خدا را شکر
کند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
|
یکی از دشوار ترین کارها برای هر فرد آنست که روی زمین یخ زده و مرطوب زمین بخورد و وقتی بلند می شود خدا را شکر کند.
+ نوشته شده توسط سلمان در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت
21:24 |
بي گاهان به غربت به زماني كه خود در نرسيده بود_ چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ وقلبم در خلا تپيدن آغاز كرد. گهواره تكرار را ترك گفتم در سرزميني بي پرنده و بي بهار. نخستين سفرم باز آمدن بود از چشم انداز هاي اميد فرساي ماسه و خار بي آنكه با نخستين قدم هاي نا آزموده نو پايي خويش به راهي دور رفته باشم. نخستين سفرم باز آمدن بود. دور دست اميدي نمي آموخت. لرزان بر پاهاي نو راه رو در افق سوزان ايستادم. دريافتم كه بشارتي نيست چرا كه سرابي در ميانه بود. دور دست اميدي نمي آموخت دانستم كه بشارتي نيست: اين بي كرانه زنداني چندان عظيم بود كه روح از شرم ناتواني در اشك پنهان مي شد. مجال بيرحمانه اندك بودو واقعه سخت نا منتظر. از بهار حظ تماشايي نچشيديم كه قفس باغ را پژمرده مي كند.
از آفتاب و نفس چنان بريده خواهم شد كه لب از بوسه ناسيراب. برهنه بگو برهنه به خاك ام كنند سراپا برهنه بدان گونه كه عشق را نماز ميبريم _ كه بي شائبه حجابي با خاك عاشقانه در آميختن ميخواهم.
+ نوشته شده توسط سلمان در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت
18:0 |
گفتم: این هم توفیق میخواهد! + نوشته شده توسط سلمان در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت
20:9 |
|
|