امروز آخرین روزیه که من خونه ام . البته شاید. خیال آپ کردنم نداشتم اما دلم نیومد چون امروز روز بزرگیه. امروز سی و یکم شهریوره.بیست و هفت سال از اون روز که من ندیدمش میگذره. اما یادش بخیر. اسفند ماه بود که با بچه های دانشگاه رفته بودیم جنوب، مناطق جنگی. شلمچه،فکه ،چزابه،اروند...
اونجا بود که احساس کردم چقدر کوچیکم. نمیدونم و هنوز نتونستم درک کنم اون نوجوون پونزده_ شونزده ساله ای رو که خونه و زندگیشو ول کرده (اونم تو سن و سالی که اوج نیازش به خونواده رو حس میکنه) اومده وسط بیابونی که آفتابش مثه آتیش جهنم می مونه ،تو محاصره گیر کرده دو روز آب نخورده و وقتی بهش میرسن که آب بهش بدن یه خمپاره می افته بغل پاش ،تموم بدنش خونه ولی میخنده و میگه یا حسین!!!
نمی تونم بفهمم اون فرمانده جنازه برادرش وسط نیروهای عراقیه و میگه اول اگه تونستن بقیه رو بیارن و بعد برادر منو!!!
نمتونم مادری رو درک کنم که سه تا جوونشو از زیر قران رد کرده برن جبهه و هنوز بعد از بیست و چند سال منتظر اومدن اوناست!!!!
احساس حقارت میکنم. اونوقت فکر میکنم که من برای کشورم برای دینم چیکار کردم. حاضرم به خاطر اونا حداقل از درس خوندنم بگذرم . جون دادن پیشکش. به خدا قسم اونا دیوونه نبودن که درس و دانشگاه و خونواده رو ول کردن رفتن جبهه. خیلیاشون دکتر مهندس بودن. نمیدونم چی بگم . فقط چند دقیقه خودمونو بذاریم جای اونا و خودمونو توی جبهه تصور کنیم. اونوقت دیگه اینقدر با بی انصافی راجع به اونا قضاوت نمیکنیم. اگه ما جای اونا بودیم از عالم و آدم طلبکار بودیم اما اونا چیزی نمیخوان به جز اینکه بفهمیم برای چی اونجا بودن.......
هفته دفاع مقدس رو که یادآور غرور و غیرت ایرانیه به همتون تبریک میگم.![]()
![]()

