از وحشت و ترسی که
چون مار به دورم گشت
در لحظه تنهایی
یک روز دگر چون مار چرخیدم و پیچیدم
از ترس غروب تو
از غربت و تنهایی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
|
یک روز گذر کردم با نبض پل چشمت
از وحشت و ترسی که چون مار به دورم گشت در لحظه تنهایی یک روز دگر چون مار چرخیدم و پیچیدم از ترس غروب تو از غربت و تنهایی
+ نوشته شده توسط سلمان در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت
10:31 |
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی تو ام من در این تیره شب جان فرسا زایر ظلمت گیسوی تو ام گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من گیسوان تو شب بی پایان شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شب از شط گیسوی مواح تو من بوسه زن بر سر هر موح گذر می کردم.
+ نوشته شده توسط سلمان در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت
9:23 |
گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم
از این دو گانگی است که بس درد می کشم سویم بیا و روح پریشان من مخوان اوراق کهنه ای ز کتاب مشوشم پرهیز این زمان ز من ای نازنین که من سر تا به پای شعله و پا تا سر آتشم. + نوشته شده توسط سلمان در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت
9:16 |
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز + نوشته شده توسط سلمان در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت
9:10 |
|
|