تبليغاتX
حس غریب
بسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم :: اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً برحمتك يا ارحمّ الرّاحمين :: اَلّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ في فَرَجِ مَولانا بَقيَّهَ الله وَاجْعَلْنا مِنَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهْ


شايسته نيست بر سخنی که از دهان کسی خارج می شود گمان بد ببری. چرا که مي توان برای آن برداشت نيکو يی نيز داشت. امام علی عليه السلام































حس غریب

گشته ام در جهان و آخر کار ............................دلبری برگزیده ام که مپرس

آیا از بخشندگی و مهربانی که نخستین حالات خداوند است ، در ما نشانی هست ؟

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 11:11 توسط سلمان

 

كاش هميشه يادمون بمونه كه تا مرگ يه قدم بيشتر فاصله نداريم. من كه هميشه يادم ميره. اما دو روز پيش خيلي نزديك تر از يه قدميم بود. نميدونم دعاي خودم بود يا مادرم يا بقيه كه به خير گذشت و بدون هيچ مشكلي برگشتم. اما با همه استرسش و با همه وحشتي كه اون موقع داشتم يه خوبي داشت. اينكه يه تلنگر كوچولو بهم زد كه حواسم باشه تو ۲۵ سالگي ام ميشه ...

خدايا  هر روزي كه بهم طعم زندگي رو ميچشوني طعم بندگيتم بچشون.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:31 توسط سلمان|

چادری سوخت، دری سوخت، جهان پنجره شد

آه ... این پنجره دیوار خودش را دارد

تا کجا رفت که عطرش همه جا باقی ماند

خانه توست که اسرار خودش را دارد

وقت تشیع اگر دور و برت خلوت بود

مجلس ات جمع عزادار خودش را دارد

شهر خوابید و علی بر سر چاهی بارید

شب تشیع تو بیدار خودش را دارد

بعد تو هیچ کسی محرم خورشید نشد

عشق ، مردان وفادار خودش را دارد

بعد تو تکه نانی ست نمک گیر لبش

همسرت سفره افطار خودش را دارد...

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:51 توسط سلمان|

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو 

 یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو 

 خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد 

 تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو 

 لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی 

 تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو 

 صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو 

 یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو 

 تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند 

 تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 19:39 توسط سلمان|

آدمــهــــای ساده را دوست دارم !!

همانهـــا که بدی هیچکس را باور ندارنـــد ...

همانـــها که برای همـــه لبخند دارند !!

همانهــا که همیشه هستنـــد ... برای همــه هستند !!

آدمهای ساده را بایــد مثل یک  تابلوی نقاشـــی

ساعتهـــا تماشا کرد !!

عمـــرشان کوتاه است  ...

هر کســـی از راه میرسد

یا ازشــان ســـوء استفاده میکند

یا زمینشــان میزند

یــا درس سـاده نبودن بهشـان می دهد !!

آدمهـــای ساده را دوست دارم !

بــوی ناب  آدم می دهنـد !!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 17:1 توسط سلمان|

 

دنیای قشنگی نیست
انسان ها مثل رود جاریند
زلال که باشی
محو تماشایت میشوند
تکه سنگی را در میان تو پیدا میکنند
به دست میگیرند و به سوی خودت پرتاب میکنند...

 
 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 12:45 توسط سلمان|

در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد

در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است!

 

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 11:21 توسط سلمان|

نه تو مي ماني و نه اندوه

و نه هيچ يك از مردم اين آبادي

به حباب نگران لب يك رود قسم

و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت

غصه هم مي گذرد

آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند ...

لحظه ها عريانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز .

 

سهراب

....................

سلام.

هستم اگر نيستم. آمار نشون ميده كه هنوز اينجا فراموش نشده. شماها ميايد گرچه كامنتي ثبت نميشه.

منم هستم. اگه حس نوشتني باشه مي نويسم و اگه نباشه با سكوت ميام و ميرم.

...............

 

اين حديث الان بالا سرمه. خيلي دوسش دارم. شايد شنيده باشيد:

امام علي (ع) به مالك اشتر:

اي مالك ! اگر كسي را شب هنگام در حال گناه ديدي ، فردا به آن چشم نگاهش مكن. شايد سحر توبه كرده باشد و تو نداني...

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 16:35 توسط سلمان|

محرم که می‌آید؛
دلت را با خودش می‌برد.

 

می‌برد و آن را منزه می‌کند، از زنگارهای روزگار.
می‌شوید، عطرآگین می‌کند، صیقل می‌دهد، پاک می‌کند.

 

محرم که می‌آید؛
دل‌ها خدایی می‌شود،
چشم‌ها هم...

 

و آن را دلیلی نیست، به جز معجزه‌ی خون خدا.
خونی که شراره‌های آن، تا قیام قیامت در دل ظلم‌ستیزان می‌جوشد.


.....

دوسال پيش بود. تو هيئت نشسه بوديم و عزاداري شب عاشورا بود. بعد ظهر شروع شد و دو سه ساعتي ادامه داشت رسيديم به اذان. ديديم مداحه عين خيالش نيست و داره واسه خودش روضشو ميخونه. بهش گفتيم وقت اذانه. نارحت شد و گفت هركي ميخواد نماز بخونه پاشه بره بخونه! چرا مجلسو بهم ميريزيد. يازده ماه سر وقت نماز ميخونيد كه حالا امشب اينجوري ميگيد؟!!

اونجا بود كه فهميدم امام حسين هنوزم مظلومه. تمام پيام عاشورا تو نماز ظهر امام حسين خلاصه ميشه. اونوقت ما شيعه هاش كه عزاداريشو ميكنيم و ذكرشو ميگيم ...

گريه واسه امام حسين خيلي خوبه. خيلي هم اجر و پاداش داره. اما يه وقتايي يادمون ميره كه امام حسين يه قهرمان بوده كه با عزت و افتخار جونشو داده. بعضي مداحيا رو كه گوش ميدم يه جورايي انگار ميخوان دل مردمو به رحم بيارن و اشكشونو دربيارن. واقعا گريه اي كه پشتش بصيرت نباشه ارزش داره؟؟

كاش يكم فكر كنيم به عاشورا. فك كنيم كه چطوري ميشه خدا همه عالمو از نسل آدم خلق كنه و يكي بشه امام حسين و يكي يزيد؟! چي شده؟ چي به سرمون اومده؟ يكم فكر كنيم به اينكه اگه امام حسين امروز بود ما چيكار ميكرديم. يادمون نره كه قاتلاي امام حسين نماز شبشونم مي خوندن. واي به حال ماها كه نماز يوميه مونم درست حسابي نيس. 

شايد بعد اين فكرا راحت تر گريه كنيم و گريمون دليل محكم تري داشته باشه!

امام حسين امروزم هست. فقط اسمش عوض شده. خيلي وقته امام زمانمون منتظره...

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 23:23 توسط سلمان|

 

ارشد قبول شدم

 

پلي تكنيك (اميركبير)

..............................................................................................

خدايا شكرت!

تا اينجاش كار خودت بود. باقيشم ميسپارم به خودت.

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 18:54 توسط سلمان|

چاره اي نيس

انگار بايد باور كنم كه ۲۴ سالم تموم  شد!!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 17:8 توسط سلمان|

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم؟                     حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه ی  لطفی به سروقتِ من آری                    که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم               که تو هرگز گُل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد                         که من آن وَقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی               مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گُذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت                          مگر آن وقت که در سایه ی  زنهار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله ی خوبان!                چون نباشند؟ که من، عاشق دیدار تو باشم

من چه شایسته ی  آنم که تو را خوانم و دانم                  مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

امشب از مفهوم مستی جرعه‌ای سر می‌کشم

فکر دیدار تو را تا مرز باور می‌کشم

ای نگاهت سبز، ای سرچشمة آئینه‌ها

گر بیایی با تو از پاییزها پر می‌کشم

خوب من! با هم قراری داشتیم آدینه‌ها

سال‌ها طرح نمی‌آیی به دفتر می‌کشم

من به قربان قدم‌هایت، تو برگرد و ببین

جای قربانی گلویم را به خنجر می‌کشم

قصة پرواز تو در آسمان پیچیده است

باز امشب در هوایت بی‌نشان پَر می‌کشم

.............................................................................................

عیدتون مبارک

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 19:56 توسط سلمان|

من از اندیشه لیلی، تمام عمر،‌مجنونم
تماشا کن که می‌جوشد، شرابت از دل خونم
ببین از شهر چشمانم، قطار ژاله می‌آید
و با هر قطره اشکم، سفیر ناله می آید
بر این صحرای خشکیده، ببار ای ابر باران‌زا
که آتش حلقه پیچیده، ببار ای ابر باران زا
ز هریک جرعه از جامت،هزاران رود می‌جوشد
که خضر زندگانی هم، پی این آب می‌کوشد
بده جامی که می‌ریزد، عطش از ساغر جانم
طبیبا جان به لب آمد، نمی آیی به درمانم
بیا کز چشم بیمارم، سرشک ندبه می‌بارد
و این دوری برای خود، مفصل روضه‌ای دارد
پی دیدارت آقاجان، نگاهم پشت در مانده
نباید با خبر باشی، از این حیران درمانده!؟
شب تاریک هجران را، به نور وصل روشن کن
هزاران سال شد رفتی، لباس آمدن تن کن
نسیم صبحگاهی را، معطر از عبورت کن
تمام قاصدک ها را، خبردار از ظهورت کن
بکش دست نوازش بر سر چشم انتظارانت
شکوفا کن زمین را از صدای پای بارانت
شکوه جلوه خلقت، به عالم خودنمایی کن
و از خورشید تابان جمالت، رونمایی کن
بیا تا چشم‌های ما، از این ظلمت رها باشد
و روشنگر ز نور تو تمام جاده‌ها باشد
گل نرگس اگر بلبل، حدیث وصل می‌خواند
تمام عمر را شاعر، به امید تو می‌ماند
تو آن شورآفرین هستی، که با عشقت به شوق آیم
خدا را با تو می‌بینم، که دائم در تمنایم
مرا ای مهربان آقا، غلام آستانت کن
شبیه ضامن آهو! شدم آهو، ضمانت کن...
بیا امید عالم از ازل تا حال و فرداها
به حق ساقی کوثر، به حق مادرت زهرا...

                                  

                                                                        مصطفی صابر خراسانی

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 22:16 توسط سلمان|

هیچ کس به تنهایی وارد بهشت نخواهد شد.

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

 

...................

دکتر شریعتی:

هر کسی گمشده ای دارد.

و خدا گمشده ای داشت.

هر کسی دوتاست.

و خدا یکی بود.

و خدا چشم به راه " آشنا" بود

"انسان" را آفرید!

و این نخستین بهار خلقت بود...

 

..............................................................................

خودمم نمیدونم چرا نبودم این مدت. انگار از آذر ماه که استخدام شدم  اینجا چیزی ننوشتم. سعی میکنم باشم از این به بعد. این مدت هم فک کنم فقط شقایق خانوم به من سر میزد. دوستای وبلاگی خبری ازشون نیس. ممنون از گل خانوم.

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 11:34 توسط سلمان|

حسین هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

ستار گلمکانی صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، يكماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت می‌شود و میانداری می‌کند و روزها مردم را لخت می‌کند و زورگیری ...!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می‌کند و آخرین ورژن! پوسترهای علی‌اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن ...!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

آقای صولتی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می‌کند و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می‌زند و علم می‌کشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمی‌افتد!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دسته‌هاي عزاداری اسفند دود می‌کند!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

نیما پشت ماکسیمایش می‌نویسد "من سگ کوی حسینم" ولی هیچ وقت از چارلی! سگ ۱۱ماهه‌اش دور نمی‌شود!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

حاج ... مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی حقوق 250 روز یک کارگر را می‌گیرد!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می‌دهد و ۳۳۵ روز هم با اضافه کردن آب شیرشان را می‌دوشد!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر مصیبت ما می‌گرید!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

حاج آقا ... ، ۹شب مردم را به تقوی دعوت می‌کند ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر با هیت امنا دعوا می‌کند!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

هیت امنای مسجد ...علیه السلام! درست وقت اذان ظهر عاشورا اطعام عزاداران را شروع می‌کنند و بعد از آن با انرژی و فلوت! سینه می‌زنند و گریه می‌کنند !

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

کل یوم عاشورا

یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه

کل ارض کربلا

یعنی...چند مسجد و چند تکیه !

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد

او هم می‌رود

تا سال بعد !

تا یاد بعد! 

حسین(ع)بیشتر ازآب تشنه لبیک بود
افسوس که به جای افکارش زخم های
تنش را نشانمان دادند و بزگترین دردش
را بی آبی نامیدند.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 11:2 توسط سلمان|

روی تو را ز چشمه نور آفریده‌اند                                          لعل تو از شراب طهور آفریده‌اند

خورشید هم به روشنی طلعت تو نیست                              آیینه تو را ز بلور آفریده‌اند

پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش                             خورشید را برای ظهور آفریده‌اند

منعم مکن زمهر خود ای مه! که ذره را                                 مفتون مهر و عاشق نور آفریده‌اند

خیل ملک ز خاک در آستان تو                                            مشتی گرفته، پیکر حور آفریده‌اند

عیسی وظیفه خوار لب روحبخش توست                              کز یک دم تو، نغمه صور آفریده‌اند

 از پرتو جمال تو در کوه و بر و بحر                                        سینای عشق و نخله طور آفریده‌اند

آلوده‌ایم و بیم به دل ره نمی‌دهیم                                       از بس تو را رحیم و غفور آفریده‌اند

سرمایه سرور دل ما ز درد توست                                        درد تو را برای سرور آفریده‌اند

عمری اسیر هجر تو بود و فغان نکرد                                     بنگر دل مرا چه صبور آفریده‌اند

از نام دلربای تو همت گرفته‌اند                                            تا برج آخرین مشهور آفریده‌اند

عشاق را به کوی وصال تو ره نبود                                       این راه دور را به مرور آفریده‌اند

"پروانه" را در آتش هجران خود مسوز                                   کو را برای برای درک حضور آفریده‌اند

 

                                                                  محمدعلی مجاهدی (پروانه)‏  

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 11:8 توسط سلمان|

 

 

 

اَللّهُمَّ اجْعَلْنى اَخْشاكَ كَانّى اَراكَ وَاَسْعِدْنى بِتَقويكَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِيَتِكَ

 خدايا چنانم ترسان خودت كن كه گويا مى بينمت و به پرهيزكارى از خويش خوشبختم گردان و به واسطه نافرمانيت بدبختم مكن

وَخِرْلى فى قَضآئِكَ وَبارِكْ لى فى قَدَرِكَ حَتّى لا اءُحِبَّ تَعْجيلَ ما

و در سـرنـوشـت خود خير برايم مقدر كن و مقدراتت را برايم مبارك گردان تا چنان نباشم كه تعجيل آنچه را

اَخَّرْتَ وَلا تَاْخيرَ ما عَجَّلْتَ اَللّهُمَّ اجْعَلْ غِناىَ فى نَفْسى وَالْيَقينَ

تـو پـس انـداخته اى بخواهم و نه تاءخير آنچه را تو پيش انداخته اى خدايا قرار ده بى نيازى در نفس من و يقين

فى قَلْبى وَالاِْخْلاصَ فى عَمَلى وَالنُّورَ فى بَصَرى وَالْبَصيرَةَ فى

در دلم و اخلاص در كردارم و روشنى در ديده ام و بينايى در

دينى وَمَتِّعْنى بِجَوارِحى وَاجْعَلْ سَمْعى وَبَصَرى اَلْوارِثَيْنِ مِنّى

ديـنـم و مـرا از اعـضـا و جوارحم بهره مند كن و گوش و چشم مرا وارث من گردان (كه تا دم مرگ بسلامت باشند)

وَانْصُرْنى عَلى مَنْ ظَلَمَنى وَاَرِنى فيهِ ثارى وَمَـاءرِبى وَاَقِرَّ بِذلِكَ

و ياريم ده بر آنكس كه به من ستم كرده و انتقام گيرى مرا و آرزويم را درباره اش به من بنمايان

عَيْنى اَللَّهُمَّ اكْشِفْ كُرْبَتى وَاسْتُرْ عَوْرَتى وَاْغْفِرْ لى خَطيَّئَتى

و ديده ام را در اين باره روشن كن خدايا محنتم را برطرف كن و زشتيهايم بپوشان و خطايم بيامرز...

 

 

 

اللهم ارزقنا حج بيتك الحرام...

 

التماس دعا! عيدتون مبارك

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 11:2 توسط سلمان|

   گفتم به دل سلامي از جان به دوست دادن

                          گفتا خوشـــــا جوابي از لعل او شــــــنيدن

   گفتم گذر زكويش ما را ســـــــعادت آرد 

                          گفتا كرم زايــــشان خواهد به ما رســــيدن

   گفتم ستم فراوان از هر طرف بيــــــامد

                          گفتا كه درد وغمها بايـد بـــسي كشـــيدن
 
   گفتم زهجرجانان از درد وغــم خميدم 

                          گفتـا عجب صــــــفايي بايـد كه  آرمـــــيدن

   گفتم شود زماني چشمم كنم ســــرايش

                          گفتا نما دعــــايي خواهـــد به او رســـيدن

   گفتم كه عـــشق يارم لبريز كرده جــانم

                          گفتا ز نـور ايشـــــان ما  را چـو  آفريــــــدن

   گفتم فــــداي نازت نازم به تو عـــزيزم

                          گفتا برتر زجــــانست نازي ز او  خــــــريـدن

   گفتم به انتظارم من جــان نثــــار يارم 

                          گفتا ز او اشـــــارت از ما به سـر دويــــــدن

   گفتم كه در نهايت شايد كند نگاهـــــي

                          گفتا خوشست آن دم از اين قفس پـريــدن

   گفتم كه روي ماهش يك لحظه گرببينم

                         گفتا چو خوشگوارست آن لحظه پركـشـيدن

   گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم 

                         گفتا نشـــين به راهش رخســار او بديـــــدن

 

                                 احمد جلالی

...............................................................................................................................................................

شریعتی میگه:


خوشبختي ما در سه جمله است؛

تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا


ولي ما با سه جمله ديگر زندگي‌مان را تباه مي‌کنيم:

حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا


 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 10:35 توسط سلمان|

داشتم فكر مي كردم بزرگترين عذاب خدا چي مي تونه باشه؟ تو خود قرآن زياد خونديم كه خدا به كافران مهلت مي ده تا بيشتر تو دنيا و گناهاشون غرق بشن.

مهلت ميده تا كاريكاتور بكشن. مهلت مي ده تا توهين كنن. مهلت ميده تا كتابشو بسوزونن. مگه عذاب و بدبختي بزرگتر ازينم ميشه كه يه آدم به جايي برسه كه بتونه كتاب خدا رو بسوزونه؟؟!!

خدا خودش گفته كه از قرآنش محافظت ميكنه. اولين بار نيس اين اتفاقا ميوفته. از همون موقع كه قرآنو سر نيزه زدن شروع شد. آخر عاقبتشون اون شد. حالا اينا به كجا ميخان برسن؟!! قرآن نابود ميشه يا اسلام؟!!!

قرآن محافظ نميخاد چون محافظي مثه خدا داره. اما واي به حال ما مسلمونا! چقد بي غيرت شديم...

....

نميدونم چرا دلم ميخاد اين دعا رو بلند فرياد بزنم...

اللهم عجل لوليك الفرج 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 23:17 توسط سلمان|



به یاد فاطمه (س) می افتم. یاد حسن (ع) در نخیله ، حسین(ع) در کربلا ، زینب (س) در شام .

یاد آن زن یهودی و خلخالی می افتم که برایش خون گریستی. یاد عدالتی که برادر نشناختی و قرآن های بر سر نیزه را ، باور نداشتی.

یاد نامه هایت به مالک اشتر و محمد بن ابی بکر و سفارش ات برای رعایت حقوق انسانها.

وقتی که از تو می گویند،

یاد کوچه های کوفه و روزهای پرنفرت اش می افتم و شبهایی که نسیم محبت ات ، گونه های کودک یتیمی را نوازش می کرد.

یاد مسجد کوفه، ابن ملجم ، و سفارش هایت به حسن . یاد وقتی که دردت را فراموش می کنی تا به ضارب ات بیاندیشی .

کجایی علی ! کجایی ؟

وقتی که از تو می گویند،

یاد قضاوتی می افتم که علیه توست و تو می پذیری وقتی که در اوج قدرتی .

دلم برایت تنگ شده است علی !

وقتی که از تو می گویند ، یاد این سخن ات آتش به جانم می کشد:

"اگر آسمان های هفت گانه و آنچه که در مدار آنهاست را به من بخشند تا پوست جویی به ستم از دهان موری باز ستانم چنین نخواهم کرد."

وقتی که از تو می گویند ،

یاد بیست و چند سال سکوت ات می افتم و دردها یی که در سینه داشتی ، یاد خطبه ۵۳ نهج البلاغه .

وقتی که از تو می گویند...

.........

 

اَللّـهُمَّ  اغْفِرْ لي الذُّنُوبَ الَّتي تَحْبِسُ الدُّعاءَ

.........

شبای قدر منو فراموش نکنید!

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 18:46 توسط سلمان|

حضرت زهرا (ع) فرمود : روزه داری که زبان و گوش و چشم و جوارح خود را حفظ نکرده ، روزه اش به چه کارش خواهد آمد.  بحارالانوار جلد 93 صفحه 295


مولا علی (ع) : چه بسا روزه داری که از روزه اش جز گرسنگی و تشنگی بهره ای ندارد و چه بسا شب زنده داری که از نمازش جز بی خوابی و سختی سودی نمیبرد.   نهج البلاغه حکمت 145


 امام کاظم (ع) : دعای شخص روزه دار هنگام افطار مُستجاب میشود.  بحارالانوار جلد 93 صفحه 255 حدیث 33


رسول خدا (ص) : اگر بنده (( خدا )) میدانست که در ماه رمضان چیست { چه برکتی وجود دارد } دوست میداشت که تمام سال ، رمضان باشد.  بحارالانوار جلد 93 صفحه 346


امام صادق (ع) : هرکس یک روز ، روزه ماه رمضان را ( بدون عُذر ) ، بخورد روح ایمان از او جدا میشود.  وسائل الشیعه جلد 7 صفحه 181 حدیث 4 و 5 ، من لایحضره الفقیه جلد 2 صفحه 73 حدیث 9

..........................................................................................................................................

از حضرت محمد (ص) حدیث داریم که اگه کسی برای دیگران دعا کنه دعایی که تو دلش داره زودتر مستجاب میشه.

بیاید سحرا و افطارای این ماه رو از دست ندیم. دعا کنیم برای ظهور. دعا کنیم واسه همدیگه. واسه همه آدما.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 19:46 توسط سلمان|

           نجه راحت ياتيسان هر گجه بيز سيز آتا جان

                                                       قوروماز گز ياشيميز بير گجه سن سيز آتا جان

           بيز سنه بلبل دوخ سنده بيزه باغ و چمن

                                                         نجه بلبل ياشاسين باغ و چمن سيز آتا جان

چقدر دلم برات تنگ شده آقاجون! سه سال گذشته اما هنوز باورم نشده كه ديگه نميتونم ببينمت. يادته چند سال انتظار مي كشيدي عروسي دايي جونو ببيني حالا چي شد يه دفعه اي؟ باورم نميشه كه حالا روز عروسي دايي بايد بشينيم تو مسجد و باور كنيم كه تو رفتي! هميشه دلتنگت ميشم اما هيچ وقت ناراحت رفتنت نيستم! ميدونم كه اونور خيلي راحت تر از اينجايي. هنوز وقتي مردم دهو مي بينم كه از خاطراتت تعريف ميكنن احساس غرور ميكنم، از روزايي كه ميومدن پيشت و واسه گرفتن حاجت و شفاي مريضاشون تورو واسطه مي كردن. از اونايي كه كيلومترها راه ميومدن تا يه تيكه نون تبرك بگيرن و ببرن واسه بچه مرضشون از اونايي كه هنوزم ميان سر مزارت، مقبره درست ميكنن برات، نذر ميكنن و هنوزم حاجتاشونو به واسطه تو از خدا ميگيرن.  آره آقا سيد،دنيا واسه تو خيلي كوچيك بود!

تو اين همه سالي كه تو ده بودي يادت مياد مرداد ماه اونم ساعت يك بعد از ظهر بارون بياد؟؟!! اما اونروز به محض اينكه تورو از آمبولانس آورديم بيرون همه آسمون سياه شد، يه بارون آروم و نم نم. نميدونم آسمون واسه استقبال از روح بزرگت اشك شوق مي ريخت يا دلش گرفته بود و به حال من و ما زمينيا گريه مي كرد!! اما چه با وقار و آروم و قشنگ گريه كرد... انگار نميخواست مهموناتو اذيت كنه!

دلم گرفته آقا جونم. امروزم مثه تموم روزايي كه تو اين سه سال گذشت چند دقيقه اي زل زده بودم به عكست، هنوزم تو حسرت اونروزم، اونروزي كه همه اومدن بيمارستان و نشد كه من بيام. گفتم فردا ميام ميبينمت. اومدم ، اما ديگه نبودي، تنهامون گذاشتي و من هنوز تو حسرت يه بار ديگه بوسيدنتم.

 خدا بيامرزتت.  مي دونم اونجا جات خيلي خوبه. برام دعا كن آقا جون.

 

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 18:56 توسط سلمان|

دلم امروز گواه است کسی می‌آید
حتم دارم خبری هست، گمانم باید...

فال حافظ هم هر بار که می‌گیرم باز
«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» می‌آید

ماه در دست به دنبال که این‌گونه زمین
مست، می‌گردد و یک لحظه نمی‌آساید؟!

باید از جاده بپرسم که چرا می‌رقصد
مست موسیقی گامی شده باشد شاید!

گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

محمد‌مهدی سی‍ّار

 

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 18:36 توسط سلمان|

 گسترده بر فرازم ، هفت آسمانت،
و هفت اورنگ خداوندیت، حاکم بر من وما و هستی!
و برهر یک از هفت، و در میان هریک، نشانه ای از ربانیت تو، جاری.
آسمان اول، جلال و جبروت!
و دوم، ملک و ملکوت!
سوم آسمان، رحمان و رحیم!
و چهارمین، عزیزوعلی!
پنج، علیم و خبیر!
و شش، سمیع و بصیر !
و هفتم، علی کل شی قدیر!!!!!

.

.
و خداوند، اینگونه محاط در محیطِ  تحت احاطه ی توام،
و مرید، بر اراده ی مرادی چون تو
و قامت آگاهیم کوتاه است ، و نمیرسد به یک ازهفت آسمان آگاهی تو.
و چه میگویم من که این هفت، با تمام وسعت و گستره، ذره ای، حتی ذره ای نیست که بتواند لحظه ای تنها لحظه ای نشانگر عزمت و آگاهیت باشد.
من چه نادانم به وسعت علم تو بر همه چیز و همه جا و همه کس
و بر همه وهمه و همه !   

 

                                                                                  بر گرفته از "انتهای یک جاده (الی)"

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 16:56 توسط سلمان|

تو نیستی
و انسان به طرز غریبانه ای عریان می شود
و تمام لحظه های شنیدن، کر...
«تو نیستی»
الفبای معصومانه ای است
در کالبد مسخ دفترمان جاری...
دنیا
آبستن کودکان عصیان
و عرصه بی دریغ پاییز گونه ای است
که زانوان سبز آزادی را
بارها زمین می زند
طنین آمدنت مگر
به سرودی بلند بدل کند
هجای سست عدالت را
سال ها ایستاده ایم
به بدرقه شانه هایت
در رواق هایی بی حوصله
و تو نیستی...

                                                                                   ملیحه سیف آبادی
....................................................................................................................................

عاقبت دست من و دامن آن سرو سهی

 تا به سر منزل مقصود روان خواهد بود

 چه توان گفت ز شکر و کرم و حلم شهی

 که جهانی به لبانش نگران خواهد بود

 تو جهانی و جهانی ز تو خرسند وخموش

 به حقیقت که جهان با تو جهان خواهد بود

 "اینهمه شعبده ها عقل که می کرد اینجا "

چون رسد شاه جهان بی قلیان خواهد بود

 مردم از ظلمت شبهای دراز و غم یار

 مستی و رخصت این شه چه زمان خواهد بود

 دادگستر گیتی خبر داد به یاران که الا

 روز وصل شه و یاران دوان خواهد بود

 چشمه آب حیات و گل و شبنم بی دوست

 شوره زاریست که بی مایه روان خواهد بود

 ای خوش آن روز که بانگ خوش" یا زهرا" مان

 از همه جای جهان درسریان خواهد بود

 

نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:30 توسط سلمان|


آخرين مطالب
»
»
» فاطميه
»
»
» !
»
» برگشتم
» محرم 1390
» هوراااااااااااااااااااااا

Design By : Pichak