![]() |
![]() |
|
| گشته ام در جهان و آخر کار ............................دلبری برگزیده ام که مپرس |
|
کوله بارت بر بند شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم
می شود آسان رفت می شود کاری کرد که رضا باشد او.
ای سبکبال در این راه شگرف در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت هر گز از یاد نبر من جا مانده بسی محتاجم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 شهریور1388ساعت 17:48 توسط سلمان |
|
|
ای خداوند : سه خصلت است که مرا باز می دارد تا از تو چیزی خواهم و تنها یک خصلت است که مرا بر آن می دارد. آن سه یکی فرمانی که داده ای و من در گزاردن آن درنگ کرده ام. دیگری کاری که مرا از آن نهی فرموده ای و من در به جای آوردن آن شتابیده ام. وسومی نعمتی که مرا ارزانی داشته ای و من در سپاس آن قصور ورزیده ام. و اما آن یک خصلت که مرا وا می دارد تا از تو چیزی خواهم آن تفضل توست به کسی که روی به درگاه تو آرد و با امیدی نیکو به سوی تو آید – که هر احسان که کنی از روی تفضل است و هر نعمتی که دهی بی هیچ سابقه. و این منم – ای خداوند من که به درگاه عز تو ایستاده ام آن سان که تسلیم شونده ی به مذلت نشسته ای. در عین شرم زدگی – چون بینوایان عیالمند دست سوال دراز کرده ام. اقرار میکنم که به تسلیم در برابر احسان تو کاری نکرده ام جز آن که از عصیان تو چشم پوشیده ام و در همه حال از نعمتهای تو بی بهره نبوده ام. آیا ای خداوند من همین که به درگاه تو به اعمال ناپسند خود اقرار کنم مرا سودمند است؟ و آیا همین که به درگاه تو به زشتی کردارم معترف آیم رهایی خواهم یافت؟ یا که در همین جا که ایستاده ام خشم خود بر من گماشته ای – و یا در همین هنگام که دست دعا به سوی تو برداشته ام غضب خود قرین من ساخته ای؟ ای خداوند از تو نومید نمی شوم زیرا در توبه به روی من گشوده ای بلکه به درگاه تو می نالم – به سان بنده ای ذلیل و بر خود ستم کرده و حرمت پروردگار خود شکسته...
صحیفه سجادیه (نیایش دوازدهم)
مهمونیه خدا داره شروع میشه. خدا کنه توفیق اینو داشته باشیم که خدا مهمونمون کنه. ماه رمضونتون مبارک. حدیث داریم که اگه برای دیگران دعا کنیم دعای خودمونم زودتر مستجاب میشه. بیاید برای همه تو این روزا دعا کنیم. حیفه که نتونیم از اینهمه رحمت خدا استفاده کنیم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 مرداد1388ساعت 19:53 توسط سلمان |
|
میلاد منجی عالم بشریت - مهدی موعود-( ارواحنا فداه) مبارک باد. |
||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 18:53 توسط سلمان |
|
عید شما و تولد من مبارک!!! |
|||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 تیر1388ساعت 20:29 توسط سلمان |
|
|
الهی!
یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر...خداوندا این بیچاره را چه تدبیر...بار خدایا در ماندم از تو ، لیکن در ماندم در تو... *اگر غایب باشم گویی کجایی و اگر به درگاه آیم در را نگشایی* الهی! خود را از همه به تو وابستم... اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم... نومید مساز...بگیر دستم الهی! دستم گیر که دست آویز ندارم...و عذرم پذیر که پای گریز ندارم الهی! اگر طاعت بسی ندارم... در هر دو جهان جز تو کسی ندارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 21:36 توسط سلمان |
|
|
بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید. شاید آنجا جز رنج و پریشانی نباشد، اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 21:5 توسط سلمان |
|
|
مردم همه
تو را به خدا سوگند می دهند اما برای من تو آن همیشه ای که خدا را به تو سوگند می دهم. قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 20:7 توسط سلمان |
|
|
اين هفته هم گذشت تو اما نيامدی خورشيد خانواده زهرا نيامدی از جاده هميشه چشم انتظارها
از ناز چشمهای تو اصلا بعيد نيست شايد که آمدی گذر ما نيامدی امروزمان که رفت چه خاکی به سر کنيم
فرصت بهانه ايست که پاکيزه تر شويم
"يابن الحسن بيای" قنوتم وظيفه است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 22:34 توسط سلمان |
|
|
چه غربت گریزی چه مهمان نوازی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 17:36 توسط سلمان |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 18:22 توسط سلمان |
|
|
کاش زودتر بیایی!
با تو همین زمین جهنمی هم بهشت می شود. اصلا با تو ... همه جهنمی ها بهشتی می شوند . کاش زودتر بیایی!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 22:54 توسط سلمان |
|
|
کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت
چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم یواشکی من و این چشم های مانده به راهت
هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت
چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر اهت
چقدر هلهله دارد طنین سبز طلوعت چقدر همهمه دارد گدای این همه جاهت
چگونه جان بسپارم به پای سرخ ظهورت به وقت گفتن این شعر و یا رکاب سپاهت
شکسته بال عروجم ز تیرهای معاصی خدا کند که نیفتم ز دیدگان سیاهت
تمام شهر و محل را سپرده ام که بگویند به هر کجا که تو هستی خدا به پشت و پناهت
دعاترین دعاها همین دعای نگار است امان بده که بمیرم به پای بقیت الاهت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 16:1 توسط سلمان |
|
|
روزگاريست در اين ميکده فرياد کشم دادرس نيست که از درد دلم داد کشم داد و بي داد که در محول ما رندي نيست که برش طعنه برم آه ز بي داد کشم ۹ ربیع الاول آغاز ولایت امام زمان (عج) بر همه منتظران مبارکباد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 اسفند1387ساعت 17:6 توسط سلمان |
|
|
از تنهایی مگریز به تنهایی مگریز گهگاه آنرا بجوی و تحمل کن و به آرامش خاطر مجالی ده! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 16:57 توسط سلمان |
|
|
صدای گرم معلم-: «چرا نمی آیی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 10:36 توسط سلمان |
|
|
گاه آرزو میکنم زورقی باشم برای تو تا بدان جا برمت که می خواهی زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری زورقی که هیچ گاه واژگون نشود به هر اندازه که نا آرام باشی یا متلاطم باشد دریایی که در آن می رانی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 اسفند1387ساعت 10:45 توسط سلمان |
|
|
من آموخته ام به خود گوش فرا دهم و صدایی بشنوم که با من می گوید ((این لحظه)) مرا چه هدیه خواهد داد. نیاموخته ام گوش فرا دادن به صدایی را که با من در سخن است و بی وقفه می پرسد من ((بدین لحظه)) چه هدیه خواهم داد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 دی1387ساعت 8:52 توسط سلمان |
|
|
برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را در ظلمات مان ببیند. گوشی که صداها و نشانه ها را در بیهوشی مان بشنود. برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد ار آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.
((مارگوت بیکل)) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 آذر1387ساعت 10:16 توسط سلمان |
|
|
مادر بزرگم رفت...
در بیابانی دور زیر یک سنگ کبود باز می خندد مهر وندر این راه دراز منم امروز و همان و راه دراز بینم از دور،در آن خلوت سرد "روح آواره کیست؟ می تپد سینه ام از وحشت مرگ مانده ام خیره براه
"شاید این شاهد غمگین غروب من،در اندیشه که :این سرو بلند غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه: "مادر ،ای مادر خوب تن بیجان تو،در سینه خاک شب،هم آغوش سکوت فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 20:16 توسط سلمان |
|
|
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است یازده بار شمردیم و یکی باز کم است این همه آب که جاری است نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 آبان1387ساعت 15:51 توسط سلمان |
|
|
راه مـــــا از شمـــا جـــدا شده است
کُــرک وارونـه پُــر بـهــــــا شده است از جـــراحت پُـــریــم یــــــــا مـــولا خون دل می خوریــــم یـــــــا مــــولا معنی حمـــــد را نمــی دانیـــــــم و نمــــــــاز غفیـله می خـــــوانیـــم بسکه در گـــــوشه ای دعـا خواندیم کاروان پیش راند و مــــا مـــانــدیــم در پَـس پُسـتها چـــه پَست شـدیــم و چــــه بی درد و خود پرست شدیم نـــان تمـــام وجودمــــان شده است چهره هـــامان شبیه نان شده است آی ، نـــو کیسه ی فــــــرو مـــــــایـه بـــــا تـوام ، بـــــا تـــو ، آی همسایه نهـــــــــــروانی مکـن عبـــــــــادت را مختصـر کــن نمـــــــاز عـــــــادت را پیشتر هــــــــا فقیر اگـــــر بـــــودیـم بـــــــا صفــــــا تـــر ، شریفتر بــودیم بـه نگــــــاه کبـــــــوتران ســــــوگــند و به ســــو ســوی اختران ســوگــند کـــــه تجــــمٌـل بلای مــــردم شــــد عــزّت نفــس در طــمع گـــــم شـــد چـــــه قسمها کـــه نــا بجـا خوردیم و نــدیـدیـم از کجـــــــــا خـــــوردیــم عشقــها عشقــهای پــــــوشــــالی وعده هـــــا وعده هـــــای تــو خالی شـــــــــــور آواز را نمی فهمـــــیم نـــــــاله ی ســـــاز را نمی فهمــیم گــــویی از لطف پنـــج حس پــاکـیم و گــــــرفتــــــار قـــحط الادراکـــــیم درد امـــــــــروز درد بی دردیـست دور امـــــروز دور نــــــا مــردیـست بس کـــــه آزرده انــــد جــــــانــم را سرختـــر کـــــــرده ام زبـــــــانـم را آنکه پایش به جبهه جـا مـانده ست چند سالیست بی عصا مانده ست از پس انــداز چــند ســالـــه فقــط در کـَفَش چند پینه جـا مـانده ست بــرج ســــازان کجـــــا خبـر دارنــد کــه سر برج ، رفته یــــا مانده ست خسته تـــر از همــیشه ام امــــروز چقَدَر راه تـــــا خـــدا مـــــانده ست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 13:37 توسط سلمان |
|
|
خدايا: رحمتي کن تا ايمان نان و نام برايم نياورد، قوتم بخش تا نانم و حتي نامم را در خطر ايمان افکنم.
(دکتر شريعتي)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آبان1387ساعت 16:11 توسط سلمان |
|
|
اگر به زلف بلند تو دست ما نرسد
گناه حال پریشان و دست کوته ماست.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مهر1387ساعت 16:7 توسط سلمان |
|
|
مخور غم چون به پایان روزگار انتظار آید رود سرمای دی آندم که هنگام بهار آید خزان بر تخت یغما چند روزی بیش ننشیند صبا با جیش نوروزی و لطف بیشمار آید جهان از نو جوان گردد ز نفاس مسیحایش اگر آن ماه کنعانی به صرف لاله زهر آید به پایان می رسد تاریکی شبهای غم افزا چو خورشید جهان آرا برون از کوهسار آید فدای مقدمش سازم هزاران بار جانم را اگر دانم ز روی لطف بر سویم نگار آید دو چشمم منتظر بر در چو یعقوب از غم یوسف که شاید پیک مصری را بدین درگه گذار آید جهان در انتظار و من به امیدم که تا روزی همایون طلعتم مهدی به امر کردگار آید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 مهر1387ساعت 15:12 توسط سلمان |
|
|
بارالها گناهانم را كه مي بينم وحشت ميكنم. مهرباني تو را كه مي بينم طمع مي كنم. اگر بخشش كني تو مهربانتريني . و اگر عذاب نمايي چه باك ! كه تو ستم نمي كني. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 10:38 توسط سلمان |
|
|
عصر يك جمعه دلگير
دلم گفت بگويم- بنويسم
كه چرا عشق به انسان نرسيده است
چرا آب به گلدان نرسيده است
و هنوزم كه هنوز است
غم عشق به پايان نرسيده است.
بگو حافظ دلخسته ز شيراز بيايد
بنويسد
كه هنوزم كه هنوز است
چرا يوسف گمگشته به كنعان نرسيده است
چرا كلبه احزان به گلستان نرسيده است.
عصر اين جمعه دلگير وجود تو كنار دل هر بيدل
آشفته شود حس... تو كجايي گل نرگس؟! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 تیر1387ساعت 15:26 توسط سلمان |
|
|
در كنار تو
من خودم مي شوم
با همه كاستي هايم! در كنار تو
آسمان را لمس ميكنم
و از آنجا
دست تكان مي دهم
به من كوچك بدون تو !
در آبي قلبت غوطه ور مي شوم
و خودخواهانه فخر مي فروشم
به ابرها و به آسمانها. چه كسي مي تواند باور كند؟!!
مرا با پرواز چه كار؟!!
مرا با تفاخر چه نسبت؟!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 تیر1387ساعت 15:23 توسط سلمان |
|
|
گاه گاهي دلم از دست همه ميگيرد
با تو آنگاه سخن ميگويم
چشم تو باغ من است
باز هم مي رويم. گاه گاهي دلم از دست خدا مي گيرد
آب را مي پاشم
آينه را مي شكنم
در تو گم مي شود ايمان تنم. گاه گاهي دلم از دست خدا مي گيرد
و نماز سخنم را به تو رو مي سازم
باز هم ساده تر مي بازم!
واي
گاه گاهي دلم از دست تو هم مي گيرد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 20:41 توسط سلمان |
|
|
خداوندا
چگونه ممکن است عظمتی مثل تو نداند که در دل کوچک من چه می گذرد؟!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 18:44 توسط سلمان |
|
|
ای آفتاب عمر!
تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم... فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم.. در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم... به امید آنروز منتظرت می مانم...... به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهت میکنم...... کاش می شد که خدا اجازه ظهورت می داد کاش می شد که در این دیار غربت ومیان موج غمها به سکوت سرد وسنگین رخصت خاتمه می داد کاش می شد جمعه ما شاهد ابروی زیبای تو می شد دیده نا قابل ما فرش گیسوی تو می شد کاش می شد انتظار منتظر به پایان رسد وهوا میزبان یاسها و نسترنها خاک پای مهدی زهرا شود کاش می شد تو هم از انتظار خسته شوی و برای فرج دعا کنی کاش می شد........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 17:21 توسط سلمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خداوند که معشوقه من بالاییست سلام. اسمم سلمانه و متولد 28 تير 66 و سال آخر مهندسي مكانيك. اينجا همه چي دارم. هر چي كه به نظرم قشنگ باشه. اينجا از دلتنگيام ميگم.از آقامون ميگم و... نظراتون خوشحالم ميكنه – اگه الكي تعريف نكنيد. ((اللهم عجل في فرج مولانا صاحب الزمان)) |
|
RSS
|